تبلیغات
جاورسیان - خاطره ای از یك عزیز در مورد دسته های سیاه بازی

از راست ناصر باقری.محمودشیرمحمدی.رضا میرزایی.

نمایش سه معما در هتل خیبر اراک در سال ۱۳۵۴

عکس از جمالزاده

عزیز ثامنی( عزیز جان) در مورد دسته های سیاه بازی خاطره ای را اینگونه نقل می­کند: در زمان پدر جدم لوطی حسن، هیچ دسته­ای جرأت نمی­کرد برای اجرا به روستای داودآباد فراهان برود. بعد از این که دسته اجرایش تمام می­شد و پول می­گرفت. داودآبادی­ها، آن­ها را گیوه فنگ می­کردند. اهالی داودآباد شتردار بودند و از همین رو،گیوه­های دوردار به پا می­کردند. نمایش که تمام می­شد، چراغ­ها را خاموش می­کردند و با گیوه­های خود مطرب­ها را کتک می­زدند و جیب­هایشان را خالی می­کردند.

لوطی حسن برای رهایی از گیوه فنگ، نقشه­ای می­کشد و به رفیقش که ظهراب نام داشته، ماجرا را می­گوید.قرار می­گذارند تا نمایش هیزم فروش را اجرا کنند. سگی را می­آورند و هیزم خشک زیادی بر گرده­­اش می­بندند و نمایش را آغاز می­کنند. لوطی حسن در نقش هیزم فروش و ظهراب در نقش خریدار بازی می­کند. بین هیزم فروش و خریدار چانه­زنی روی قیمت درمی­گیرد و هیزم فروش که عصبانی می­شود، هیزم­ها را که گرده­ی سگ بوده آتش می­زند و از اتاقی که تنها یک در داشته به اتفاق خریدار فرار می­کنند. لوطی حسن و ظهراب، سنگ بزرگی را که قبلاً آماده کرده بودند، پشت در می­گذارند و به سرعت از داودآباد فرار می­کنند.

به روستای ده نمک که می­رسند، هنوز داودآبادی­ها آن­ها را تعقیب می­کنند.کدخدای ده نمک آن­ها را امان می­دهد و حمایت­شان می­کند. کدخدا از داودآبادی­ها قول می­گیرد که به آن­ها کاری نداشته باشند و لوطی حسن هم به خاطر اظهار پشیمانی، چکمه­اش را پر از خاک کرده و به گردن می­اندازد و از آن به بعد دیگر داودآبادی­ها رابطه­ی خوبی با دسته­ها و مطرب­ها برقرار می­کنند.  

منبع: shoghat.blogfa.com/8803.aspx


پنجشنبه 12 خرداد 1390 09:04 ق.ظ
دیوانه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر